در استانه سالروز ارتحال حضرت امام تلویزیون برنامه های خوبی داره. داشتم به یکی از اون برنامه های خوب نگاه می کردم.برنامه که درباره مغز متفکر انقلاب،معمار انقلاب اسلامی می گفت.مبهوت در قدرت و دانایی امام بودم دوست ندارم به کسی بیخود بی جهت تقدس بدم اما در مقابل حضرت امام حرفی برای گفتن ندارم.توی همین فکر ها بودم که داستان به ماجرای پاوه و فرمان حضرت امام رسید.فرمانی که چمران از اون به شگفتی یاد می کنه.به یاد داستانهای تلخ پاوه از زبان چمران افتادم و چشمهایم بارانی شد.به یاد دهلاویه و آخرین باری که در آونجا بودم به یاد زمزمه هایی که آونجا با چمران داشتم وجودش رو حس می کردم احساس عجیبی داشتم فکر می کردم که داره با من توی اون دشت قدم میزنه و به حرفهام گوش می ده چیزی ته دلم بود که دوست داشتم به اون بگم اما فرصتش نشد و من اون جا رو ترک کردم.ترک کردم اما دلم رو اونجا جا گذاشتم.دلی که توی توی طلائیه شلمچه دکوهه اروند هویزه فکه جا گذاشتم دلم هوای باریدن داره دلم تنگه امسال نتونستم برای زیارت کربلای ایران برم دلم تا پایان سال گرفته و بارانی باقی خواهد می موند.
آیا ان روز نیز فرا خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید. |