رویا

ازدواج هم عجب ماجرایی  داره.چرا ازدواج؟نه.خبری نیست این موضوع ذهنم رو به خودش مشغول کرده گفتم در این باره صحبت کنیم.

همه پدر و مادر های ما با رویای ساختن زندگی ای متفاوت از اون چه پدران و مادرانشون داشتن زندگی رو شروع کردن رویای که برای محقق شدن اون خیلی هم تلاش کردن اما چرا این طوری شد.؟چرا؟کجای کار مشکل داشت؟

بچه ها همیشه بزرگترین منتقدان والدین هستن اون ها هم از زندگی ای صحبت می کنن که توی اون میشه این طوری بود اون طوری بود و خیلی چیزهای دیگه اما بطور قطع رویای اون ها هم به واقعیت مبدل نمی شه.اولین و شاید قوی ترین دلیل اینه که این انتقاد ها و رویاها به دور از واقعیته و زمانی مطرح می شه که ما میان میدان نیستیم.وقتی خودمون رو میان میدان می بینیم کم کاری ها و مشکلاتمون رو با بهانه های مختلف توجیح می کنیم البته  خیلی از اون ها عین واقعیته اما نه برای ما که با اون شدت انتقاد می کردم و رویاهای قشنگی داشتیم.خوب حالا باید چه کار کرد باید زندگی آینده روبا و تمام مشکلاتش پذیرفت و قبول کرد که آینده ای بدون مشکلات برای ما هم ممکن نیست؟.دیگه نباید رویا پردازی کرد.؟

خودم شخصا زندگی رو با تمام تلخی اون قبول می کنم و سعی می کنم در سخت ترین شرایط  هم واقع بین باشم.واقعیت خیلی از اوقات تلخه اما نباید اون رو پذیرفت .می دونی اصلا ما رویا پردازی می کنیم چون تلخی های زندگی برای ما غیر قابل تحمله من هم رویا های زیادی در زندگی دارم.یکی از اون رویا ها هم داشتن و ساختن یه زندگی خوب و زیبا در کنار یه فرشته مهربون.این رویا از سالها پیش ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود و کرده. از اون زمان هایی که همه هم سن و سال های من به فکر بازی و شیطونیشون بودن و من؟!!!

دیدن زندگی های سختی که مردم دارن ترس من رو روز به روز بیشتر و بیشتر می کنه ترس از داشتن روز هایی تیره و تار برای خودم و فرشته مهربون.

دوست داشتم که بیشتر می گفتم اما خسته او م خوابم می یاد شاید فردا ادامش رو گفتم شما هم توی این مدت نظر یادتون نره