جمعه 15 شهریور ماه سال 1387

به نظر شما می شه از کسی به سادگی جدا شد و همه چیز رو فراموش کرد.می دونم که می دونید چقدر سخته. 

یادم می یاد دوستی در دوران تحصیلم داشتم که برای اون همه جوره مایه گذاشتم.برای اون قصه خوردم اشک ریختم گذشت کردم فراموش کردم تا بهتر از اونی باشه که بود اما می دونید چی شد من که برای اون از صداقت می گفتم و صداقت به پای اون ریختم حتی یک کلمه راست هم از اون نشنیده بودم تا این داستان رو متوجه شدم اون رو رها کردم.جواب اون همه محبت من این نبود.من انتظاری نداشتم فقط از اون این همه دروغ رو نمی تونستم قبول کنم.فراموش کردن اون سخت بود هنوز هم فراموشش نکردم اما روبرو شدن با اون برام سخته.شاید دیگه نبینمش.اره دیگه با هم روبرو نمی شیم.امروز هم رفتن دوستی دیگه.این یکی رو می دونم که نمی تونم فراموش کنم.این دوست خوب نیومده که بره.نه اون موندنیه اره با وجود اتفاقی که دو روز قبل افتاد ما همچنان در کنار هم هستیم.نمی دونم چه عاملی باعث این موضوع می شه نمی دونم چه طوری می تونیم باز هم ادامه بدیم.توکل می کنم به اونی که همیشه به یاد منه و به راه خودم ادامه می دم می دونم.که اون بهترین ها رو برای من می خواد پس هیچ ترسی برای ادامه ندارم. 

به امید روز هایی بهتر برای همه

چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387

به نام تو و برای تو 

چقدر سخته همه کارهای ما برای خدا باشه چقدر سخته انتخاب راهی که به خدا منتهی می شه.و ما هر روز در جدال با این انتخاب ها هستیم. 

امروز انتخابی سخت را پشت سر گذاشتم.ماندن و یا رفتن.برای رفتن دیر بود و ماندن جایز نبود.رفتن سخت  و غم انگیز بود اما باید می رفتم.رفتن و جدا شدن از دوست عزیزی که در روز های اخیر تمام فکر و ذهنم را به خودش مشغول کرده بود.دوستی که با ماندن من هیچ گره کوری از زندگی اش باز نمی شد.دوستی با قلبی مهربان پاک همچون یک گل زیبا که با در کنار من بودن روزی پژمرده می شد.به او قول داده بودم که اگر می توانستم او را خوشبخت کنم بمانم.به او گفته بودم که اگر ذره ای در آینده و خوشبختی تو شک داشته باشم خواهم رفت.به او گفتم که برای رفتن ذره ای شک نخواهیم کرد و هیچ عاملی مانع از رفتنم نخواهد شد.به او گفتم و از او خواستم که هیمشه حقی برای رفتن من قائل شود.تا به امروز با او همراه بودم تا مبادا رفتن من ذره ای او را ناراحت کند.تا به امروز ماندم تا برای رفتن آماده اش کنم.تا به امروز ماندم تا شاید نقطه امیدی برای ماندن پیدا کنم اما .... .نمی دانم کجای این داستان اشتباه کردم نمی دانم شاید خیلی سنگ دل بودم و هستم شاید ... . این داستان تا به ابد در یادم خواهد ماند و به دنبال درسی که باید از آن می گرفتم خواهم بود. 

در پایان چند جمله ای با دوست عزیزم 

بدان که برای همیشه گلی زیبا خواهی بود و خواهی ماند. 

بدان که در تمام طول داستان ذره ای رنجش تو را نخواستم. 

بدان که رفتنم امروز فقط و فقط برای تو بود نه من 

بدان که اگر می توانستم خوشبختت کنم برای همیشه با تو می ماندم. 

بدان که رفتم تا خوشبختی تو را ببینم 

بدان که من یک عاشق واقعی بودم و خواهم ماند و یک عاشق واقعی نمی تواند سنگ دل باشد. 

بدان بهترین ها را برای تو می خواستم و رفتم. 

بدان که رفتن سخت بود اما زمانی که به  خوشبختی تو فکر می کردم رفتن برایم آسان تر می شد. 

بدان که تو بهترن دوست من بودی و خواهی بود. 

بدان که چشمان بارانی ات را فراموش نخواهم کرد.  

بدان که ............. 

سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387

بالاخره این روز ها هم سپری شد.روز های سختی رو پشت سر گذاشتم کارهای بزرگی انجام دادم.کاری که بعد از انجام اون باورم نمی شد که انجامش داده باشم فکر می کردم خواب بودم و همه داستان رو خواب دیدم اما انگاری خواب نبودم همه داستان واقعیت داشت.من در آستانه انتخابی سخت قرار گرفتم انتخابی که تمام تلاشم رو می کنم تا احساسات در اون دخیل نباشه.انتخابی از روی هوش و درایت اما اون قدر غرق در منطقی فکر کردن شدم که می ترسم از اون طرف بوم بیفتم.امیدم اینه که با گذشت زمان بتونم مشکل رو حل کنم اما نمی دونم که با سپری شدن زمان می شه مشکلی رو حل کرد یا نه شاید هم مبتلاتر بشم و اوضاع بدتر بشه.برام دعا کنید که بتونم بهترین انتخاب رو داشته باشم. 

به امید اون روز

جمعه 8 شهریور ماه سال 1387

سلام

این روز ها ذهنم خیلی مشغوله و نمی تونم تمرکز کنم برای اینه که مطلبی پست نکردم.الان هم نمی دونم چی می خوام بگم

از تنهایی،عشق،دل بستگی،سکوت نمی دونم برای همه این کلمات یه دنیا حرف دارم یه دنیا حرف نگفته حرفهایی که تمام ذهنم،تمام تنهایی های من رو پر کرده کسی نیست که با اون بگم از روز هایی تنهایی. کسی نیست که آرامشی باشه برای زخمهای سالهای دور.همه ما سالهای تنهایی رو تجربه کردیم و اگه بخوایم از سخت ترین سالهای زندگی یاد کنیم حتما از سالهای تنهایی می گیم.برای اینکه تنهایی رو تجربه کنی لازم نیست توی یه جزیره دور افتاده باشی گاهی ما بین آدمهای زیادی زندگی می کنیم اما باز هم تنها هستیم.من شاید هر دو نوع تنهایی رو تحمل می کنم.می دونم که تنهایی بین همه مشترکه و هر کسی به شکلی با اون مقابله می کنه.من مصافی سخت با تنهایی های خودم داشتم و دارم.فکر می کنم که دیگه به پایان راه رسیدم و نمی تونم بیش از این تنهایی رو تحمل کنم اما با وضعیت موجود رهایی از اون خیلی سخته.خیلی سخت.ضمن اینکه حراس از در آمدن از چاله و افتادن توی چاه من رو محتات می کنه.تردید،ترس،سوالهای بی جواب همه ذهنم رو به خودش مشغول کرده.کاش کسی بود و راهی برای رهایی به من نشون می داد. اما گویا اینجا هم من تنها هستم.

  جزیره تنهایی های من که توی این مدت همدم من بودی.بابت این که غم سالهای تنهای من رو با خود داری و اون ها رو تحمل می کنم ممنونم .دلیل همراهی تو شاید سرنوشتی مشترک باشه که من و تو رو با هم همراه کرده.تو جزیره ای زیبا به دور از خشکی و من........ . با تو بودن تحمل این روز های سخت رو برای من آسون تر می کنه.تو تنها کسی هستی که صبورانه به حرفهای من گوش می دی.

ای دوست و ای همراه دیرین من آروز کن

آرزو کن بارون باره.بارون که مدتهاست انتظار آمدنش رو می کشم.

آرزو کن که همه جا و همه چیز به زیبای تو باشه و بشه.

آروز کن هم خوبی ها رو برای جزیره برای من برای همه

آرزو کن که همه این روز های غم تنهایی تموم بشه.

آرزو کن .................

یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387

امشب کوتاه،فقط برای رفع تکلیف اخه دارم می رم مشهد اونجا به یاد همه شما هستم شما هم من رو فراموش نکنید.به امید دیدار

قربون کوترای حرت امام رضا                                  

                                                قربون این همه لطف کرمت امام رضا

دلم و گره زدم به پنجرت دارم می رم   

                                 به امیدی که بیای این گره ها رو وا کنی

                                                   به امیدی که بیای این گره ها رو وا کنی.

به امید اون روز شب خوش

یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387

هفته عجیبی بود هفته ای که سپری شد.هفته ای پر از شادی پر از غم .شاید بشه گفت اون رو خیلی خوب شروع کردم اما نمی دونم چرا این طوری تموم شد.شاید هم بعد از اون شروع بهترین پایان بود .

می دونی خیلی چیز ها رو فهمیدم وبا وجود همه بدی ها هفته پرباری بود. اما اصلا دوست نداشتم برای فهمیدن این نکته ها اتفاق هایی از این دست رخ بده.توی هفته ای که گذشت:

فهمیدم که چقدر با خودم و با احساسم رو راست هستم.

فهمیدم که اون قدر هایی هم که وانمود می کنم از دروغ بدم نمی یاد.دروغ رو نمی پسندم فقط برای خودم نه برای دیگران(اخه توی این هفته من زمانی احساسم رو بیان کردم که در اون به ثبات نرسیده بودم یعنی از چیزی صحبت کردم که وجود خارجی نداشت پس من دروغ گفتم).

فهمیدم که برای عاشق شدن نمی شه این قدر منطقی فکر کرد.اگه منطقی باشی اسم اون رو نمی شه گذاشت عشق.

فهمیدم که منطقی فکر کردن من چقدر می تونه برای دیگران چندش آور باشه.

فهمیدم که من هم می تونم دل کسی رو بشکنم.

فهمیدم که به سادگی نمی شه خیلی از چیزها رو فراموش کرد و وانمود کردن من هم بی فایدس.

فهمیدم که چه آینده سختی رو پیش رو دارم.

فهمیدم که بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم نمی تونم عاشق واقعی باشم من وانمود به این کار می کنم اما در عمل عقل و منطق همه چیز رو آشکار می کنه.

فهمیدم که چقدر ساده هستم.

فهمیدم که چه انسان های پاکی وجود دارن که من در برابر اون ها هیچ هستم.

فهمیدم که خیلی سخت عاشق می شم.راه های ورود به قلب من مسدوده و تنها کسی از اون توان گذشتن رو داره که من نشونی از اون ندارم.

فهمیدم برای بودن در کنار کسی که وارد قلب من می شه راه دشواری رو پیش رو دارم.

فهمیدم که چقدر تحمل ناملایمتی ها برای من دشوار شده.و این موضوع من خیلی ناراحت و نگران می کنه.

فهمیدم که وجود همسری مهربان در کنار من چقدر می تونه به من نیرو بده.

فهمیدم که چقدر نازک دل و شکننده هستم.

فهمیدم که دل شکسته رو نمی شه درمانش کرد اما من به سادگی دل بقیه رو می شکنم.

فهمیدم که بعضی از راه ها از اول هم اشتباه و توی اون راه حتی برای این که مانع از شکستن دل کسی بشم هم کاری انجام میدم که دل های زیادی مشکنه.

فهمیدم که اشتباه رو هیچ وقت نمی شه جبران کرد.

به خاطر تمام اشتباهاتم شرمنده ام شرمنده..........

پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387

فراموشی؟؟!!!.فراموشی را می شود یکی از بهترین موهبت های خدادادی دانست و برای هدیه ای اینچنین ارزشمند خداوند برزگ را برای همیشه ستایش کرد.فراموشی تمام ناملایمتی های زندگی.فراموشی تمام نا مهربانی ها و بدی های زندگی و انسان های اطراف ما.فراموشی از دست دادن عزیزترین کسانمان با توجه به اینکه دیگر نمی توانیم کاری برای آنها انجام دهیم.فراموشی عشق های پوچ و تو خالی.نمونه ها بد فراموشی را نام نمی برم چون می دانم که آن ها را بهتر از من می دانید و از آن گریزانید.از خود سوال می کنم که آیا من هم انسان فراموش کاری هستم؟آیا من خوبی های انسانها را فراموش می کنم؟عشق های  پاک و واقعی را؟

اینکه با اطمینان خاطر بگویم فراموش کار نیستم حرف درستی نیست.از آنجایی که فراموشی کاربردی دو منظوره دارد همه ذره ای از آن را در خود دارند.آیا کسی پیدا می شود که فراموشی از نوع بدش را بپسندد و به دنبال آن باشد یا نه باید بگویم که گاهی اوقات می توان پیدا کرد اما بیشتر فراموشی ها ناشی از سهل انگاری است و آدمها نمی دانند که چیزی با ارزش را فراموش کرده اند.من هم هیچ وقت نمی خواهم خوبی ها و مهربانی های افراد را از یاد ببرم اما متاسفانه گاهی این طور می شود.گاهی هم فراموشی دیگران را فراموش می کنم تا مبادا آنها بابت فراموشی خود شرمنده شوند.همین

ای کاش که هیچ وقت فراموش نمی کردم لحظات خوب زیستنم را،آدمها و مهربانی های آنها را در طول زندگی

چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387

امروز روز عجیبی بود.یه روزی صبح رو خیلی خوب شروع کردم اون هم باید تلفن.امروز هم در همون ساعت با یک تلفن اون چیزی که به دست آورده بودم رو از دست دادم.در عین ناباوری.برای داشتن اون هر کاری کردم.گذشت صبر مدارا قصه خوردم..... .زود گذشت.خراب شدن اون هم خیلی سریع اتفاق افتاد.البته شاید بهتر باشه که بگم چیزی به وجود نیامده بود.سعی کردم که به وجودش بیارم اما ساختن چیزی به این عزمت نیاز به بستری مناسب داشت.و اون بستر محیا نبود.ناراحتم بابت روز هایی که گذشت بابت اشتباهی که کردم بابت دلی که شکستم بابت دلم که شکست بابت صبری که داشتم بابت گذشتی که ........ بگذریم.بگذریم نه به خاطر اینکه گذشتن و فراموش کردن برای من ساده باشه نه برای این که دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم.چون دوست ندارم مثل بعضی ها به خودم اجازه بدم  با دیگران به هر شکلی که دوست دارم رفتار کنم حرف بزنم  پر خاش کنم دل اون ها رو بشکنم به اون ها به دروغ بگم دوستت دارم و بعد دم از عشق و محبت بزنم چرا دروغ؟ چون تو حتی حاضر نشدی که حرف من رو گوش کنی تو حتی حاضر نشدی حرف من رو باور کنی تو حتی حاضر نشدی که کوچکترین خواسته من رو عملی کنی خواسته هایی که یک به یک به تو گفتم و از تو خواستیم تو حتی حاضر نشدی جوابی محبت آمیز به این همه گذشت و صبر من بدی  تو این بار هم خودخواه بودی و هستی از تو خواستم و تو......... .بله جواب تمام این رفتار ها می شه.دوستت دارم به اندازه یک دنیا.۹۹۹۹ تا.از من فرصتی دوباره می خوای و اون جا هم به من توجه ی نداری چطور می خوای که من راهی برای برگشت تو باز کنم.نه دوست من نه تو ............ .بعضی از حرفها باید برای همیشه ناگفته باقی بمونه و از من نخواه که اون ها رو باز گو کنم.از مرور گذشته های بد و تلخ نفرت دارم و نمی خوام اون ها رو یادم بیارم حتی برای ..............

مطلب بالا حرفهای دوست عزیزی بود که به قلم من برای دوستی عزیز نوشته شده غریبه ها نخونن.

سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

آدمها به واسطه انتخاب هاشونه که از هم متمایز می شن انتخاب هایی که اون ها رو از بقیه برتر یا بدتر می کنه.ما همیشه وقتی می خوایم انتخابی درست داشته باشیم همه جوانب امر رو می سنجیم و بعد تصمیم می گیریم.اینکه از همه جوانب کار با خبر باشیم درست نیست باز هم جایی هست که به اون فکر نکردیم برای با خبر شدن از اون نقاط متوسل به کار های مختلفی می شیم.تحقیق و پرسجو و امثال اون.اما گاهی هم نه می شه در مورد اون موضوع با کسی صحبت کرد نه این کار رو می کنیم.نتیجه کار چی میشه.یا اینکه با شکست مواجه می شیم یا  موفق می شیم و به مسیر ادامه می دیم.این شکست ها می تونه قابل جبران باشه اما بیشتر اوقات این طور نیست.بخصوص که توی این دوران با توجه به سرعتی که دنیا برای رسیدن به پیشرفت داره شکست غیر قابل جبرانه یکی از اون چیز هایی که از دوران کودکی مد نظر من بوده و هست بحث ازدواج که سرنوشت جونی مثل من رو در ادامه زندگی رقم می زنه.این که یه انتخاب درست داشته باشم سالهاست ذهن من رو به خودش مشغول کرده و راه گریزی از اون ندارم.چه طوری مشه در انتخابی به این بزرگی بهترین باشی؟؟؟چه طوری می شه انتخابی داشت که عقل بر اون حکم فرما باشه نه احساس؟؟.به احساسم اجازه سرکشی ندارم و نمی دم چون می دونم که یه روز به دام اون گرفتار می شم.تصمیم گرفتن با منطق و رو برو شدن با این تفکر با مردم از من آدمی خسته کننده و ملال آور درست می کنه.به انسانی شبیه می شم که احساس و احساسات در اون هیچ جایی نداره اما کسی نمی دونه که من سرشار از احساسات هستم و این رفتارم برای کنترل این نیروی سرکش در منه.کنترل این نیروی سرکش برای رسیدن به بهترین انتخاب سخته اما دست یافتنی.تا به امروز توی این کار موفق بودم و خوشحالم اما نسبت به آینده با تردید رو برو شدم.این که با این حد از منطقی فکر کردن می شه به یه انتخاب درست رسید؟. انتخاب درست!بگذارید در این باره با هم صحبت کنیم و این که آیا آدمها همیشه به انتخابی که مد نظر اون هاست می رسن؟ایده ال دست یافتی هست یا نه؟اینکه فکر کنید همیشه با ایده ال خواستن می شه به اون رسید کاملا اشتباه کردیم.چه وسواس های زیادی که به یه انتخاب نادرست ختم شده.اگر واقع بینانه به این مسئله نگاه کنیم می بینیم که شاید از هر صد انتخاب یکی از اون ها به ایده ال ختم میشه اون یه مورد هم از اشتباه مسون نیست چون ایده آل های فرد همیشه نمی تونه درست باشه و امکان داره سرنوشت تیره و تاری برای این مورد رقم بخوره.الباقی انتخاب ها هم که وضعشون مشخصه.گویا برای داشتن بهترین انتخاب باید واقع بینانه نگاه کرد و این رو بدونیم که ایده آلی با ملاک های مد نظر ما احتمال بدست‌ آوردنش خیلی کم و باید روی انتخابی مناسب نه ایده ال متمرکز شد.انتخاب مناسب در این مورد خواص که همسر آینده ماست باید به دنبال کسی باشیم که حداکثر خواسته های ما رو تامین بکنه نه همه اون ها رو.ادمها دنیای از تفاوت ها هستن و این تفاوت هاست که زندگی رو زیبا می کنه قرار گرفتن این تفاوت ها در کنار همه که دنیای اطراف ما رو زیبا می کنه همسر آینده من و شما هم هیچ وقت نمی تونه دقیقا مطابق خواسته های من و شما باشه با شبیه ما.این طوری زندگی خسته کننده و ملال آور میشه.پس به دنبال این هم نیستیم.به دنبال فردی مناسب که اغلب انتظارات ما رو برآورده بکنه.در مورد اون نقاط اختلاف هم باید با گذشت مواجه شد و در بعضی از موارد هم تغییر اون و تبدیل کردنش به احسنت.توی زندگی باید بخشید تا کسی به شما ببخشه باید لبخند و ببخشی تا اون رو ببینی زندگی تعاملی زیباست که دو نفر رو در کار هم قرار می ده.

در مورد این موضوع و موضوعات مشابه بیشتر با هم صحبت می کنیم فکر می کنم برای امشب کافی باشه.

امیدوارم که همه جون ها انتخابی درست داشته باشن  و به تعاملی عاللی و پایدار دست پیدا کنن.

شنبه 26 مرداد ماه سال 1387

سلام

اول از همه تبریک بابت این عید بزرگ و یه آرزو :به امید اون روزی که کلمه ای به عنوان انتظار وجود نداشته باشه و ما چیزی مثل انتظار رو تجربه نکنیم.به امید اون روزی که این انتظار طولانی تموم بشه و منجی برای نجات ما بیاد.

امسال عید برای من یه رنگ و بوی دیگه داره.این عید با عید های گذشته تفاوت داره.دقیقا یک هفته ی پیش خدای مهربون هدیه ای با ارزش به من داد بعد گذشت یک هفته که کلی فراز و نشیب داشت به چیزی پی بردم که اشک توی چشمام حلقه زد.اشک برای تعجب از این همه مهر و محبت خدای مهربون. اشک بابت این هدیه بزرگ و با ارزش.داشتن این هدیه با ارزش با این کیفیت برای من باور نکردنیه دوست دارم کسی بیاد و به من بگه که خواب نیستم.بیاد و بگه که همه اون چیزی هایی که دیدم و شنیدم عین حقیقته اما کسی نیست.اشک پشت پلک های من بی تابی می کنه اما اجازه اومدن نداره.وضو می گیرم و دو رکعت نماز شکر می خونم.به شکرانه این هدیه با ارزش.از خدای مهربون می خوام که همه ی اون چیزی که به سلاح منه رو به من بده نه چیزی بیشتر نه چیزی کمتر.از خدای مهربون می خوام که به من هیچ وقت نگه از خواب بیدار شم.

بگذار تا برای یک بار هم که شده با این خواب خوش باشم با این خواب برای همیشه خوش باشم.

<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>