پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387
عجب عیدی بود عید مبعث اوضاع خونه حسابی بهم ریخته بود انگاری هیچ کس اعصاب نداشت من هم از همه بدتر.روزم رو خراب کردم.نمی دونم که چرا این روز ها این قدر اعصابم خورده دوست ندارم این طوری باشم اما... . غیر قابل تحمل شدم این رو خودم می دونم اما نمی دونم که چرا دیگران من رو درک نمی کنن.بدیش اینه که نمی دونم چمه.شاید بهتر باشه که بیشتر دیگران رو درک کنم آخه اونها هم دست کمی از من ندارن اما باید بگماین روز ها به تنها چیزی که اهمیت می دم خودم هستم و بس.
-کاش این قدر بد نبودم
-کاش زندگی به این سختی نبود.
-کاش همه،همه خوب و شاد زندگی می کردن تا من هم با خیالی آسوده تر نفس بکشم.







