این جا من هستم و جزیره ای بزرگ،جزیره ای که با و جود وسعتی زیاد گنجایش من و غم تنهایی هایم را ندارد.جزیره ای زیبا باسکوتی زیباتر که به زیبایی تمام غم سالهای تنهایی را باز گو می کند.از خود می گوید که سالهاست تنها سنگ صوبرم بوده و امروز غم سالهایی دور را فریاد می کند.و امروز غم روز های تنهایی را، که تنها او شنوای آن بوده فریاد می کند،و خواهد کرد... از این که مهمون جزیره زیبای من هستی خوشحالم. این جزیره با وجود تمام غم خودش با دیدن دوستان خوبی چون شما همه غم و قصه ها رو فراموش می کنه. پس با امدن و موندنت برای همیشه توی جزیره، من و اون رو از تنهایی در بیار و بگذار تا برای همیشه شاد باشیم... از گشت و گذارت توی جزیره زیبای من لذت ببر.
ازدواج هم عجب ماجراییداره.چرا ازدواج؟نه.خبری نیست این موضوع ذهنم رو به خودش مشغول کرده گفتم در این باره صحبت کنیم.
همه پدر و مادر های ما با رویای ساختن زندگی ای متفاوت از اون چه پدران و مادرانشون داشتن زندگی رو شروع کردن رویای که برای محقق شدن اون خیلی هم تلاش کردن اما چرا این طوری شد.؟چرا؟کجای کار مشکل داشت؟
بچه ها همیشه بزرگترین منتقدان والدین هستن اون ها هم از زندگی ای صحبت می کنن که توی اون میشه این طوری بود اون طوری بود و خیلی چیزهای دیگه اما بطور قطع رویای اون ها هم به واقعیت مبدل نمی شه.اولین و شاید قوی ترین دلیل اینه که این انتقاد ها و رویاها به دور از واقعیته و زمانی مطرح می شه که ما میان میدان نیستیم.وقتی خودمون رو میان میدان می بینیم کم کاری ها و مشکلاتمون رو با بهانه های مختلف توجیح می کنیم البتهخیلی از اون ها عین واقعیته اما نه برای ما که با اون شدت انتقاد می کردم و رویاهای قشنگی داشتیم.خوب حالا باید چه کار کرد باید زندگی آینده روبا و تمام مشکلاتش پذیرفت و قبول کرد که آینده ای بدون مشکلات برای ما هم ممکن نیست؟.دیگه نباید رویا پردازی کرد.؟
خودم شخصا زندگی رو با تمام تلخی اون قبول می کنم و سعی می کنم در سخت ترین شرایطهم واقع بین باشم.واقعیت خیلی از اوقات تلخه اما نباید اون رو پذیرفت .می دونی اصلا ما رویا پردازی می کنیم چون تلخی های زندگی برای ما غیر قابل تحمله من هم رویا های زیادی در زندگی دارم.یکی از اون رویا ها هم داشتن و ساختن یه زندگی خوب و زیبا در کنار یه فرشته مهربون.این رویا از سالها پیش ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود و کرده. از اون زمان هایی که همه هم سن و سال های من به فکر بازی و شیطونیشون بودن و من؟!!!
دیدن زندگی های سختی که مردم دارن ترس من رو روز به روز بیشتر و بیشتر می کنه ترس از داشتن روز هایی تیره و تار برای خودم و فرشته مهربون.
دوست داشتم که بیشتر می گفتم اما خسته او م خوابم می یاد شاید فردا ادامش رو گفتم شما هم توی این مدت نظر یادتون نره
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387ساعت 00:15 AM توسط محسن قلی زاده
| 3 نظر