مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387

سلام شب بخیر

این آخرین پست من در جزیره تنهایی هام خواهد بود.این جزیره رو برای همیشه راها می کنم و به سمت دنیای جدید و سراسر امید حرکت می کنم.این جا رو ،تنهایی ها رو،بدی ها،غم ها،قصه ها همه رو فراموش می کنم.دنیایی جدید رو می سازم.دنیایی که این بار خودم مدیریت اون رو به عهده می گیرم.بله خودم اون رو می سازم.از این به بعد شما می تونید در وبلاگ جدید من در سرویس پرشین بلاگ تحت عنوان

www.worldmanager.persianblog.ir

با من در ارتباط باشید.شما رو در دنیای خودم می بینم.

به امید دیدار دوستان خوب سالهای تنهایی

یکشنبه 18 اسفند ماه سال 1387

"  پیش از اینها..."

 

پیش از اینها فکر می کردم خدا

                خانه ای دارد کنار ابرها

                    مثل قصر پادشاه قصه ها

                    خشتی از الماس و خشتی از طلا

        پایه ها ی برجش از عاج و بلور

   برسر تختی نشسته با غرور

    ماه، برق کوچکی از تاج او

    هر ستاره، پولکی از تاج او

        اطلس پیراهن او، آسمان

        نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش

سیل و توفان، نعره توفنده اش

                دکمه پیراهن او، آفتاب

                برق تیغ و خنجر او، ماهتاب


پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

    از خدا، در ذهنم این تصویر بود

        آن خدا بی رحم بود و خشمگین

        خانه اش در آسمان، دور از زمین

                        بود، اما در میان ما نبود

    مهربان و ساده و زیبا نبود

    در دل او دوستی جایی نداشت

            مهربانی هیج معنایی نداشت

            هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا

        از زمین، از آسمان، از ابرها

        زود می گفتند: این کار خداست

            پرس و جو از کار او کاری خطاست

            هر چه می پرسی، جوابش آتش است

     آب اگر خوردی، عذابش آتش است

     تا ببندی چشم، کورت می کند

            تا شدی نزدیک، دورت می کند

            کج گشودی دست، سنگت می کند

            کج نهادی پای، لنگت می کند

 

با همین قصه، دلم مشغول بود

        خوابهایم، خواب دیو و غول بود

    خواب می دیدم که غرق آتشم

    در دهان شعله های سرکشم

    در دهان اژدهایی خشمگین

            برسرم باران گُرزِ آتشین

            محو می شد نعره هایم، بی صدا

                            در طنین خنده خشم خدا...

                                نیت من، در نماز و در دعا

    ترس بود و وحشت از خشم خدا

    هر چه می کردم، همه از ترس بود

            مثل از برکردن یک درس بود

            مثل تمرین حساب و هندسه

            مثل تنبیه مدیر مدرسه

                تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

                سخت، مثل حلّ صدها مسئله

                    مثل تکلیف ریاضی سخت بود

                    مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

        راه افتادم به قصد یک سفر

                در میان راه، در یک روستا

                خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

            زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست ؟

                گفت: اینجا خانة خوب خداست !

                گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

                گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

                باوضویی، دست و رویی تازه کرد

                با دل خود، گفتگویی تازه کرد

 

گفتمش: پس آن خدای خشمگین

    خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

        گفت: آری، خانه او بی ریاست

        فرشهایش از گلیم و بوریاست

        مهربان و ساده و بی کینه است

        مثل نوری در دل آیینه است

                عادت او نیست خشم و دشمنی

                نام او نور و نشانش روشنی

                قهر او از آشتی، شیرین تر است

                مثل قهر مهربانِِ مادر است

 

دوستی را دوست، معنی می دهد

        قهر هم با دوست، معنی می دهد

                هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

                قهری او هم نشان دوستی است ...

 

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

        این خدای مهربان و آشناست

            دوستی، از من به من نزدیکتر

            از رگ گردن به من نزدیکتر


آن خدای پیش از این را باد برد

            نام او را هم دلم از یاد برد

                آن خدا مثل خیال و خواب بود

                چون حبابی، نقش روی آب بود

                    می توانم بعد از این، با این خدا

                        دوست باشم، دوست ، پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

        سفره دل را برایش باز کرد

            می توان در باره گل حرف زد

            صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

                چکه چکه مثل باران راز گفت

                با دو قطره، صدهزاران راز گفت

        می توان با او صمیمی حرف زد

        مثل یاران قدیمی حرف زد

            می توان تصنیفی از پرواز خواند

            با الفبای سکوت آواز خواند

    می توان مثل علف ها حرف زد

    بازبانی بی الفبا حرف زد

                می توان در باره هر چیز گفت

                می توان شعری خیال انگیز گفت

                                مثل این شعر روان و آشنا

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

بلند شدم اما چه بلند شدنی! 

اه اه اه اه اه اه اه اه اره پر از    اه .آهی که هیچ وقت حتی فرصت کشیدنش رو هم نداشتم.یه روزی باید خم به ابرو نمی آوردم و شاد می بودم.شاد می بودم و لبخند تلخ می زدم.اون لبخند اون قدر تلخ بود که خودم هم حالم از اون بهم می خورد.یه روز باید بلند می شدم و به مسیر ادامه می دادم و حتی آخ هم نمی گفتم.یه روز.... اره این داستان بارها اتفاق افتاده اما هیچ وقت به خودم به دلم اجازه ندادم بلرزه تو باید محکم باشی پسر تو باید قوی باشی.برای رهایی از این فشار ها حتی کسی نبود که با اون درد دل کنم.(تو دیگه بزرگ شدی پسر...)حتی توی خونه هم این داستان تکرار می شد و می شه.مامان فکر می کنه که واقعا من هیچ دردی ندارم.برادر ها و خواهر هام به من به دید یه آدم (شاید بی خیال)نگاه می کنن.دوست ندارم حتی با اخم خودم کسی رو ناراحت بکنم.چرا باید کسی با دل گرفته من ناراحت بشه.این تفکر این نتیجه رو داره. 

همیشه اره بدون استثنا دردم و غمم رو توی دلم ریختم.من حتی دوستی برای درد دل کردن با اون  ندارم.نه این که توی ارتباطاتم دچار مشکل باشم نه اما با وجود این همه دوست باز هم تنها هستم.نمی دونم چرا اما کمتر و شاید اصلا با دوستانم در مورد خودم درد ها و غمم صحبت نمی کنم.شاید محرمی برای اسرارم نمی بینم شاید اینجا هم نمی خوام کسی رو ناراحت کنم.برای فرار از تنهایی ها با خودم حرف می زدم با در و دیوار اتاق(اره یه جورایی خل شده بودم)اما تکرار این کار هم نه تنها کمکی به من نکرد که از این کار هم خسته شدم.شروع به نوشتن کردم.اما از نوشتن غم ها هم دردی دوا نمی شد اصلا دوست نداشتم درد های خودم رو به یاد بیارم و اون ها رو برای قلم و دفترم بگم یا اون ها رو ناراحت کنم. 

همیشه اره بدون استثنا درد و غمم رو توی دلم ریختم.دلی که یه روزی سراسر احساس بود امروز به یه سنگ تبدیل شده.اره یه سنگ. سنگی که یه روز با بر خورد به یک مشکل و درد بزرگ خم به ابرو نمی یاره اما با دیدن درد و و رنج مردم توی خیابون اهی سنگین می کشه.دلی که حتی به چشمام هم اجازه باریدن نمی ده اره نمی ده.اوج این داستان توی محرم سال گذشته بود که هیچ خبری از اشک نبود.اه خدای من چه بلایی سر چشمام اومده چرا نمی باره پس خدایا این اه های پی در پی قلبم رو می سوزونه پس چرا نمی باره این ابر همیشه بهار.اره نبارید .نبارید و یه دنیا حسرت رو برای من به همراه داشت.نبارید و اهی به آه های گذشته اضافه کرد.بعد از اون ماجرا اوضاع بدترو بدتر می شه و درمانی برای اون پیدا نمی کنم. درمانی برای تنهایی هام درمانی برای دل غمگین و گرفته درمانی برای این همه آه 

ازدواج.شاید بگی چرا ازدواج نمی کنی.در مورد چراش توی پست های قبل گفتم.این بار این رو می گم.همسر من با این دل تیکه و پاره چه کار می خواد بکنه.من با این دل مجروح چه طوری می تونم دنیایی سراسر عشق رو برای اون به ارمغان بیارم.تو بگو با غم ها و درد های گذشته چه کنم تا من برای شادی ها و شاید غم های آینده فکری کنم.منی که حتی نمی خوام قلم و دفترم با شنیدن غم هام آزرده بشن چه طور می تونم نیمی از وجودم رو غمگین کنم.با خنده های تلخ آینده چه کنم.  

امشب دلم پره پس این داستان هنوز ادامه داره خسته نشو. 

محسن.با یه دنیا رویا آروز........ جایی می خوندم که می گفت ازرش رویا بیش از حقیقته؟فکر می کنید این حرف درسته؟؟من می تونم با داشتن یه رویا یه آرزو  چیزی رو خلق کنم؟من می گم می شه اما چرا بقیه به این حقیقت زندگی اعتقادی ندارن؟ 

تبدیل آرزو به یک حقیقت چقدر سخته.چقدر فشار رو باید تحمل کنی.من آدم ماجرا جویی هستم.به استقبال خطر می رم هر چیزی که برای دیگران دست نیافتنی و دور از انتظار باشه برای من جذابه.با تلاش و پشتکار نشدنی ها رو شدنی می کنم.تا به حال این رو یه جور هایی اثبات کردم.این ماجرا جویی من باعث شده که کمی در نگاه مردم از روال معمول زندگی عقب باشم.خدمت نرفتم.فوق دیپلم دارم.دانشجوی رشته مدیریت بازرگانی دانشگاه پیام نور هستم.یه شرکت راه اندازی کردم و قصد دارم با سبکی جدید و عجیب و جسورانه تجارتم رو شروع کنم.پول ندارم.وقت ندارم.امکانات ندارم.علم کافی برای اداره سیتمی اینجنین پیچیده و بزرگ رو ندارم.دست تنهای تنها هستم.هم باید فکر کنم هم کار.مشکلات روحی رو به این داستان شلوغ اضافه کن ببین چه آشی می شه.توی این داستان اگه ازدواج رو هم اضافه کنی دیگه بدتر.با این وجود تمایل به این کار دارم اما به دلایلی که قبلا گفتم هنوز خبری نیست.تازه می دونی چی شده مدتی می شه شاید چیزی در حدود یک سال که کارم پیچ افتاده و هیچ جوری نمی شه گره اون رو باز کرد تقریبا هنگ کردم.صبح از خونه بیرون می رم به امید اینکه یه اتفاق جدید گره از مشکلاتم باز کنه.همین 

به این فکر می کردم که آدمهای دیگه چه طوری هستن.اره اون ها هم مشکل دارن تازه با خوندن داستان زندگی من خندشون می گیره.نه اون هایی رو می گم که خدا بیشتر دوستشون داره.کسی هست که خدا بیشتر دوستش داشته باشه؟اون فرد لزوما مسلومنه؟خیلی با خداست؟چه ویژگی ای داره؟غربی ها اون هایی که با بدی ازشون یاد می شه خدا خیلی دستشون داره؟اونها مسلمونن؟اون ها فرشته هستن؟اون ها رها شدگان هستن؟رها شدگانی که در رفاه و آرامش زندگی می کنن و ما مسلمانان و با خدا  در....؟خدا خودش می گه بی حساب به هر کسی بخواد میده؟ما جزءکدوم دسته هستیم؟برتری ما نسبت به اون ها چیه؟آخرت رو داریم باور کن اگه مطمئن بودیم که اون رو داریم همه چیز رو رها می کردیم اما بنا به کدوم عمل خوب اون دنیا رو داریم؟این دنیا تکلیفش چی می شه مگه نه این که این هم یه دنیاست برای بودن لذت بردن و گذر از اون برای رسیدن به دنیایی بهتر؟چرا این دنیا همش شده بدی؟ارزش این بدی ها چیه؟تحمل این همه بدی برای رسیدن به چی؟مگه تو خلق نمی کنی چرا خوبش رو برای ما نخواستی؟این رو ما خودمون خواستیم؟کدوم خواستن؟اون پیر زنی که امروز توی رودخونه توی اون همه آشغال و کثافت دیدم کی این زندگی رو برای خودش خواسته؟اون چیزی بیشتر از یه لقمه نون و یه سر پناه برای آرامش می خواد و خواسته؟سختی کشیدن اون چه سودی برای کره زمین برای تو برای مردم اون که شاید فقط ۱۰نفر بیشتر اون رو نشناسن داره؟تو دل داری؟می دونی آه چیه؟می دونی غم چیه؟می دونی درد چیه؟اره می دونی چون تو خودت اون ها رو خلق کردی؟چرا این همه درد رو برای مردمان داستان خودت خواستی و می خوای؟اره داستان تو نه داستان من نه داستان شش و نیم میلیارد مردم این کره خاکی چون این ما نبودیم که این داستان رو شروع کردیم و این ما نیستیم که اون رو ادامه می دیم و این ما نیستیم که اون رو تموم می کنیم.ما فقط مهره ای از مهر های داستان تو هستیم؟مهره ای که تو نه من. من نه تو که نمی دونم کی سرنوشتش رو رقم می زنه.اگه من تو کجای داستانی اگه تو من کجای داستانم.آه آه آه اره باز هم دلیل تحمل این همه درد و رنج رو نفهمیدم.

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

بازی قشنگیه بازی ای که نه من اون رو شروع کردم و نه دوست دارم اون رو ادامه بدم اما انگاری شما بدتون نمی یاد بازی کنیم.چرا بدتون نمی یاید چون اگه این طوری نبود به کار اشتباهتون اصرار نداشتید.توی این بازی دوستان همه جمع هستن خوب این می تونه نکته خوب ماجرا باشه دوستانی که دیروز به شکل دیگه ای عمل می کردن و امروز یه طور دیگه.این دوستان این سوال رو از خودشون نمی پرسن که چرا باید این طوری بشه.من همونی هستم که اون بیرون دارن می بینن.چرا باید این جا این طوری بشه چرا باید این طوری صحبت کنم؟؟؟؟این سوال ها اون چیزی هست که عوام کوفی های نمی دونم اسمشون رو چی بگذارم از خودشن نمی پرسن.
پدر؟؟بزرگ؟؟؟ یا هز چیزی که اون ها می گن.بزرگ رو قبول دارم اما پدر رو نه!چرا نه؟!!بهتره دوستان از خودشون و رفتارشون در قبال خانواده هاشون سوال کنن.خوب این پدر اگه شده پدر چه وظیفه ای داره؟فقط اسم پدری رو یدک می کشه؟این پدر چند تا فرزند داره؟این بچه ها همشون یه جور هستن؟باید در برابر همه به یه شکل باشه.اگه نه پس چرا این طوریه؟اگه اون بچه هاش رو نمی شناسه پس این چه پدری میشه؟اگه بچه ها به اون احترام می گذارن پس احترام اون کجاست همه به گردن هم حقی داریم دیگه نه چرا واقعا این طوری می شه؟کسی هست که به این سوالات پاسخ بده؟ 

بچه هایی که امروز همه شون بزرگ شدن و برای خودشون مردی شدن نمی خوان کمی فکر کنن.؟؟؟ 

آقای .... منتظر فوش نشستی؟فحاشی کار آدم هایی مثل .... . من چیزی جز احترام نسبت به شما داشتم.وای بر تو که این طوری قضاوت می کنی و این طوری عوام رو تحریک.باید این رو بدونی و قبول کنی که حق توهین به کسی توهین به عقاید. رویا ها .خیالات .توهمات یا هر چیز دیگه رو نداری.می دونی چی بشتر از همه من رو ناراحت می کنه این موضوع که پشت این کار چه تفکری نهفته شده؟چرا باید کسی به خودش چنین حقی رو بده؟فقط چون بزرگه؟چون.... وای بر تو وای بر تو وای بر کوفی های که امروز خون خواه تو شدن وای وای 

نه اون هایی که دنبال کار می گردن؟منظورت چیه ازاین حرف؟؟؟؟در مورد مطلبی که پست کردی هم باید بگم که فقط خودت و افرادی که پیروان راستینت هستن می فهمن چی نوشتی.در مورد درکه هم باید بگم که اره می تونه درک مردم با هم فرق کنه.این نه ربطی به سن داره نه به القابی که دیگران به آدمها میدن و ما با اون ها ........ . 

چریک عاشق: 

دزد اون تو هستی و ............ بر هر چی آدم .......... لعنت.خوشبختانه رفتار دوستان خیلی شبیه شماست و اون ها هم مثل شما رفتار می کنن انگاری پدر بسیار خوبی براشون بودید.چریک عاشق؟؟؟؟باید دید که در عمل چه کار می کنیم نه با گرفتن اسم و القاب مختلف 

چریک عاشق هستم و باقی خواهم ماند تا کور شود هر آنکس که نتوان دید. 

به امید دیدار  

منتظر واکنش های خوبتون هستم پیروان

جمعه 8 آذر ماه سال 1387

عجب دنیای عجیبی شده ؟؟

امروز می خوام.از این جا براتون بگم از دنیایی که دارم توی اون زندگی می کنم.البته شاید شما هم با من هم درد باشید. 

اینجا آدمهای عجیبی داره آدمهایی که به هیچ جیز و هیچ کس اهمیت نمی دن آدمهایی که دنیای کوچیک و شاید بنا به اظهار خودشون بزرگی داشته باشن.دنیای بزرگی که توی اون فقط خودشون و خواسته هاشون جا می شه.این آدمها فکر نمی کنن که دنیا می تونه از این هم بزرگتر باشه فکر نمی کنن که بقیه می تونن دنیای بزرگتری با قوانینی بهتر داشته باشن هر چند که آدمهای کوچیکی باشن.آدمهای اینجا فقط بزرگ شدن.اره فقط همین.جالب این که این ما بودیم که اون ها رو بزرگ کردیم.اره یادشون رفته که چطوری بزرگ شدن.یادشون رفته کی اون ها رو بزرگ کرده.آدمهای بزرگ این جا به خودشون این اجازه رو می دن که در مورد دیگران هر طوری که دوست داشته باشن فکر کنن.رفتار کنن.محبت کنن.احترام بگذارن و .... گفتم احترام عجب واژه غریبی شده این کلمه احترام  دیگه معنی واحدی نداره هر کس بنا به وسعت دنیای خودش(فکر)احترام دیگران رو معنی می کنه و بنا به همون مرجع احترام می گذاره.آدمهای این جا خیلی متوقع هستن.همه چیز رو برای خوشون و نه دیگران می خوان یکی از اون موارد هم ( احترام ).آدمهای بزرگ اینجا نمی دونن که همه نمی تونن مثل اون ها بزرگ باشن آدمهای این جا آدمهای عجیبی هستن خیلی عجیب خیلی عجیب خیلی عجیب.دنیای که داریم توی اون زندگی می کنیم هم خیلی عجیبه.

پنجشنبه 7 آذر ماه سال 1387

سلام  

خوبید.هنوز شرایط خوب نشده اما تقریبا بهتر از قبل هستم.گاهی این طوری می شم وقتی به این نتیجه می رسم که نمی تونم با این روند ادامه بدم و باید بلند شم.دوباره شروع می کنم. 

ماشین زندگی چه با من و چه بدون من به حرکت خودش ادامه می ده اگه من از حرکت بایستم زیر چرخ های ماشین زندگی له می شم.اره واقعیت اینه که زندگی بالاخره در گذره و ما هم باید با اون همراه بشیم.سکون معنایی نداره و باید این حقیقت رو درک کنیم. 

 با درک این حقیقت به زندگی ادامه می دم.دوباره وقتی که مشکلات زندگی به من فشار بیاره شاید این روزها مجددا تکرار بشه اما می دونم و می دونید که این روز های بد نمی تونه من رو از حرکت به سوی خوشبختی منصرف کنه.چیزی که می تونه کمک کنه تا این روز ها تکرار نشه.نجات از تنهایی هاست.تنهایی هایی که با وجود تمام خوبیش داره بد جوری به من فشار می یاره.دوست دارم از اون فرار کنم اما نمی دونم چه طوری دوست ندارم این تنهایی ها رو با هر کسی و به هر شکلی تقسیم کنم.اما یه مشکل اینجاست و اون این که چه طوری میشه یاری خوب مهربان برای ادامه مسیر زندگی پیدا کرد.این سوالات و تردید ها و ناراحتی ها با من همراهه تا رسیدن به یه بحران دیگه.دورانی که انباشته شدن غم ها و غصه ها آه و بغض ها من رو از پا در میاره.اون وقته که نیاز به استراخت دارم. 

به امید اون روزی که نه تنها من که همه به آرامش برسن.

یکشنبه 3 آذر ماه سال 1387

عجب دنیایی شده این دنیا دیگه نمی شه اون رو تحمل کرد.اره تحمل اون برای حداقل من خیلی سخت شده.بدون هدف بدون انگیزه دارم زندگی می کنم.اوه نه زندگی اسم این رو که نمی شه گذاشت زندگی توف به این جور زندگی کردن ها.می دونی کجای این داستان جالبه.اینجاش که من با این همه مشکل تازه هیچ مشکلی ندارم و هستن کسانی که شرایط بد تری از من دارن.دیدن اون ها من رو عذاب می ده و نمی تونم تحمل کنم دوست دارم برای اون ها کاری کنم اما چه طوری؟من حتی در کوچکترین مسائل زندگی موندم چه طور می تونم به اون ها کمک کنم. 

هر روز که از خونه خارج می شم.می گم خدا جون این هم یه روز دیگه اما .... .تمام تلاشم رو می کنم که به بدی های زندگی فکر نکنم. از اونها دوری می کنم اما اون قدر انرژی منفی اطرافم رو فرا گرفته که راه گریزی از اون نیست.کمتر یا شاید بشه گفت اصلا اشک نمی ریزم.اما این روز ها دلم اون قدر گرفته که اشک پشت پلک های من بی تابی می کنه.اشک نه نه باید محکم بود و خم به ابرو نیاورد.باید ایستاد اما با این دل گرفته و شکسته چه کنم.کاش شونه ای بود که سرم رو روی اون می گذاشتم و اشک می ریختم.

روز های سختیه اما همیشه پایانی وجود داره این پایان شاید امروز شاید فردا نمی دونم اما بلاخره فرا می رسه فقط می تونم امیدوار باشم که این روز فرا می رسه.از خودم می پرسم اون روز وقتی فرا می رسه من کجای داستان زندگی هستم.اصلا زندگی ارزش این همه سختی رو داره چرا باید این همه سختی رو تحمل کرد برای رسیدن به چی شاید فقط برای رسیدن به پایان؟!اره ما داریم تلاش می کنیم که به پایان داستان زندگی نزدیک تر بشیم.اره میدونم تو می گی که داستان زندگی زیبایی هایی هم داره من هم از اون زیبایی ها لذت می برم اگه این زیبایی ها هم نبود دلیلی نداشت زندگی ای سراسر سختی رو ادامه بدیم.این زیبایی ها هم تنها برای دل خوش کردن ماست و وجود خارجی نداره.زندگی برای گذر از این دنیا و رسیدن به جهانی دیگه دنیایی دیگه.توی این دنیا باید خوب باشیم تا اون دنیامون رو بسازیم.اما اون قدر سختی و مشکلات به ما فشار می یاره که حتی خودمون هم یادمون می ره تا چه برسه خدا.چه برسه اون دنیا که باید برای ساختن اون تلاش بکنیم.نمونه های زیادی وجود داره و نیازی نیست که برای شما مثال بزنم.مخلص کلام این که نه این دنیای خوبی داریم نه اون دنیا فقط اومدیم تا صفحه بازی خدا که اسمش زندگیست خالی نباشه.

با این وجود باز هم آرزوی رسیدن روز هایی خوب و خوش برای شما و خودم دارم.

دوشنبه 29 مهر ماه سال 1387

سلام مدتی می شه که  وب  رو اپ نکردم امروز هم بعد از مدتها امدم.توی این مدت  نه به دور از جزیره که دور از  شما به من خیلی  سخت گذشت.همیشه یاد شما دوستان خوبم بودم.می دونم که شما هم من رو فراموش نکرده بودید.

اما بگم از امروز!با وجود اینکه در سفر هستم دارم وبم رو اپ می کنم.می دونید امروز نیاز مبررمی به اینترنت داشتم و خدمت خوب شرکت مخابرات کمکم کرد.می خواستم به این بهانه تشکر کنم هر چند که  از عملکرد  اون رضایت کامل رو ندارم.می دونید دارم در مورد چی صحبت می کنم در  مورد تلفن های همگانی که قابلیت اتصال به اینترنت رو داره.اره.رشد تکنولوژی این طوری به داد آدم می رسه. 

به امید اینکه با داشتن  ایرانی اباد شاهد خوشبختی 70 میلیون ایرانی باشیم

دوشنبه 1 مهر ماه سال 1387

مراسم شب ضربت خوردن امام علی علیه السلام که در هئیت رایة العباس و با مداحی حاج محمود کریمی برگذار شده را می توانید از لینک های زیر دریافت کنید .

 

Image

 

 

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم

بخش پنجم

بخش ششم

بخش هفتم

بخش هشتم

بخش نهم

جمعه 29 شهریور ماه سال 1387

کبوتر خسته دل  

به آسمون چشم می دوزه  

از آتیش حسرت و غم  

پای غصه تو می سوزه 

وقتی چشم های بارونی روضه کربلا می گیره 

قلبم آرزوشه یه روزی تو بمیره  

تا جون داره تن آقا سینه برای تو می زنم  

دستام اسم قشنگت می نویسه روی بدنم 

تا جون داره تنم آقا سینه برای تو می زنم  

دستام اسم قشنگت می نویسه روی بدنم 

اره آقا جون تا جون داره تنم از تو دم می زنم.اون قدر بالا و پایین داشته زندگیم که اگه امید به لطف خدای مهربون و آقوش گرم شما نبود من نباید اینجا می بودم باید امروز در خونه کس دیگه ای رو می زدم اما می بینی و می دونی که من کفتر جلد این خونه هستم من سگ در این خونه هستم و جای دیگه ای نمی رم.این روزها،امروز،امشب هیچ چیزی توشه راهم ندارم که به واسطه اون رویی برای درزدن این خونه رو داشته باشم.امشب تنها یه نوری از امید در دلم می بینم که می تونم در این خونه رو بزنم.می دونم که این نور امید من رو دست خالی بر نمی گردونه.می دونی چی از این نور امید می خوام؟می خوام که این بار دیگه من آدم کنه.می خوام که دیگه من رو شرمنده در این خونه نکنه می خوام بار دیگه شرمندتون نباشم.می خوام پرواز کنم و پری و برای پرواز می خوام.همین. 

امیدوارم که این شبها شبهای خوبی برای شما دوستان خوبم باشه من رو هماز دعای خیرتون محرم نکنید.می دونید که از خدا چی بخوای؟بگید که من رو آدم کنه 

اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی هم به حال بیابان کنید